تبليغاتX
یه گونی عشـــــق و حـــــــــــــــال!!!
سلام بچه ها...یه مدت خیلی طولانی بودش که نبودم

الانم که اومدم خبر خوبی ندارم واستون

یه پسر ۱۸ ساله به نام ساشا تصادف کرده و الان تو کماست

ازتون خواهش میکنم واسش دعا کنید

با تمام وجودم خواهش میکنم

ببخشید نتونستم بهتون سر بزنم

اما سر یه فرصت مناسب میام و جبران میکنم

قربون همتون برم...دعا یادتون نره

ادرش وبلاگشم میذارم اگه خواستید برید اونجا...

وبــــــــــــــــــــــلاگ ســـــــــــــــاشـــــــــــــــا



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |
تو قسمت قبلی تا اونجا گفتیم که ننه ی اون پسر خوشگله رفت خواستگاری شوتی خانوم!!!

شوتی خانوم که خواستگار ندیده بود و تا اون موقع اصلا نمیدوست خواستگار چیه یهو حول

شد...بعدش گفت (با صدای نازک و بسیار لهجه دار بخونید!): خواستگار چی بیده؟؟؟

ننه ی اون پسره یهو قاطی کرد! اصابش خورد شد...بعدش گفت: خواستگار یعنی ......تو روحت!

دختره بهش بر خورد و چشمتون روزه بد نبینه زد زیره گریه!!! گریه نبود که ...نعره غول بود!

به علت گریه ی ان دخترک و صدای بسیار نا هنجاری از وی بیرون زد خر انها که داشت یه کره خر

به دنیا وارد می کرد سر زا رفت! و کره خر بیچاره از همون اول زندگانیش بی مادر و یتیم شد!

خب...مادره اون پسر خوشگله که اسمش اسکندر بود ملقب به اسکل تصمیم گرفت یه دختره دیگه

واسش دست و پا کنه! پس گشت و گشت و گشت و گشت و خیلی گشت و گشت و بازم گشت

و گشت اما بی فایده بود جونه دادا! تا اینکه یه روز اسکل از تیریپ دپ زد بیرون و باز رفت تو خیابون!

هی نگاه دخترا مردم کرد...هی سبک بازی در اورد...هی بی مزه بازی از خودش داد بیرون....

اما انگار ماجرا عشقیش با دختر جنگیز بقال لو رفته بود!

هی خودشو سرزنش کرد...هی زود تو سر خودش! هی زد تو گوش خودش و ...

اما اصلا و ابدا فایده نداشت...هیچکی تحویلش نمی گرفت!

با خودش زرید : نه انگار فایده نداره...این دختر چنگیز واس ما ابرو نذاشته...خاک تو سر من خر کنن

که عاشق اون شدم...ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...چرا من انقد بدبختم؟؟؟؟

هان هان هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همون وقت یهو در اسمون باز شد خدا از اون بلا داد زد:ببر صداتو...بچه پرو...صداشا واس

من می بره بالا...ای خاک تو سرت کنن...الهی به حق ابوالفضل بری زیر ترن هوایی ۲۱۳۸۷۲۹۱۴۶

تیکه بشی...من چقد تو خواب بیداری بت گفتم قید این دختره رو بزن...گوش نکردی خبر مرگت اینم

نتیجش! حالا بکش...ای دلم حال اومد که همه فهمیدن و حالا هیچکه بت رو نمیده...!!!

اسکل بغض کرد! بعد به خدا گفت:ای خدا جون...فدا اون چشات بشم....تو که مرامت از این

حرفا بیشتره...یه کاری کن واس ما...داریم از بی زنی میمیریم!

خدا گفت: چیکار کنم دیگه...بندمی...حالا یه حوری از بهشت واست می فرستم که از ماجرا

دختر چنگیز خبر نداره...فقط حواست باشه سوتی ندیاااااااااا....باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اسکل گفت:ای قربونت برم...ای جونم فدات...خیلی باحال خدا...بفرست که دلم هوس حوری کرده!

خلاصه خدا از اون بالا تلپی یه حوری خوشگل و ناز پرت کرد پایین...

اسکل حوریه با هم ازدواج کردن...زندگیه خوبی داشتن که یه روز یه دعوا شدید بینشون شد...

حالا متن دعوا را داشته باشید!!

اسکل: جمع کن خودتو...فک کردی کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟

حوری:یه کار نکن دهنم باز بشه هاااااااااااا

اسکل:وای وای...ترسیدم...باز کن گاله رو بینم چی می خوای بگی!

حوری:همون دختر جگیز واس تو خوب بود...

وای اسکل یهو حول شد....دست و پاشو گم کرد...گفت ای ناکس...خدا که گفت تو خبر نداری

از این ماجراااااااااااااااااااا

حوری: خودما زده بودم به خریت!!!!!!!!!!

--------------------------------------------------------------------------------

خب...اگه عشقم کشید و خواستم ادامه واسش بذارم تو اپ بعدی!

حالا بریم سراغ عکس...

ای بابا تو این بی عکسی عکس از کجا بیارم؟!!!!!!!!

ابتدا عسک عقشی!

 

جیگرتونو!


 

استفرالله ربی و اتوب و علیه!


یا قمر بنی هاشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

..............................................................................................................

خیلی مخلص همتون می باشیم! خاطر همتونم می خوایم....

فعلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



چهارشنبه دوم مرداد 1387 |
این حکایت که اینک نظری بر ان می افکنید و ان را مرور میکنید ثمره ی هزاران سال تلاش وکوشش

دکتر حاجیه خانوم حج ریحون میباشد... احترام بگذارید!


روزی روزگاری دور دراز پسرکی بود بسی جذاب...خوش تیپ...خوشگل...ناز.... مامانی....جیگر....

تیکه....و اینا....اما یه مشکل اساسی داشت...خیلی هیز بود! هر چی بش می گفتن ای خاک

تو سرت تو که انقد ..جذاب...خوش تیپ...خوشگل...ناز.... مامانی....جیگر....تیکه....و اینا....

هستی چه مرگته که می افتی دنبال دخترا مردم..؟؟؟؟ نونت کمه؟؟؟ ابت کمه؟؟؟ الهی بری زیر

۱۸  بشین تو خونه تا دخترا بیان سراغ تو..!!! اما مگه تو سرش می رفت جون بالا اومده؟؟؟

یک بچه لجباز و خنکی بود که لنگش پیدا نمی شد! ادم دلش می خواست تیکه تیکه بکندش!

حالا کاش عاشق دخترا باکلاس و ناز میشد! خاک تو سر میرفت عاشق یه مشت چک و چلاغ و

بی ریخت میشد! بدبخت یه جو سلیقه نداشت که!

مثلا یه بار شده بود عاشق دختر چنگیز اقا بقال! چشمتون روزه بد نبینه...دختر نبود که!!!

قدش ۵۰ سانتی متر بود اما عرضش یه ۳۹۸۴۷۸۷۵۶۳۸۴۵۶ متری بود!!!

یه دونه چادر گلدار سفید میکرد سرش که از ۳۸۴۷۰۹۲۳۵۸۷۴۹۳ جانب تیکه پاره شده بود!

با یه دونه پیرجامه سبز ارغوای که راه راه بنفش تک توک داخلش نظاره می شد!

به علت پوشیدن چادر از دیدن بلوز وی معذور بودیم!

خلاصه این پسره بد جور در تو کف این دختره! یه جوریایی دختره عجیب رفته بود تو مخش!

تا ۲.۳ ماه اصلا هیچی نخورد جز غم و غصه و کوفت زهرمار و ات اشغال و اینا!

مامانش دید این پسره بد جور روانی شده!! باید یه کاری واسش میکرد!  اگه کاری نمی کرد که

زبونت لال پسره از عشق جوون مرگ می شد!! پس تصیم گرفت یه دختر خوب و نجیب و

 افتاب مهتاب ندیده و خوشگل و با کلاس و تحصیل کرده وشاغل و اینا واس دست و پا کنه!

اما گاگول نمی دونست همچین دختری اصلا وجود خارجی نداره! پس توی خیالات خودش

دختر نصا خانوم شعله پزا واسش برگزید!!!

اسمش شوتی بود! گلاب به روتون شوتی خانوم هیچی کم نداشت جز قیافه وتیپ

 و کار وتحصیلات و کلاس....!!!!!!!!! اماخدایی افتاب مهتاب ندیده بود! چرا دوروغ بگیم...پس فردا ادما

می ذارن یه وجب جا...اونوقت جواب خدا رو چی بدیم!!!

خلاصه مادره رفت دختره رو خواستگاری کرد و دختره گفت......


                                  

چی گفت؟؟؟؟؟ حالا یه چیز گفت....خوب نیست بچه همه چیزا بدونه!

ادامه ی داستانم میره واس اپ بعدی!

حالا یه چیز جالب!!!!

هر کی گفت اینا زنن یا مرد ؟!

 

بابا سیبیل تو عشقه لوتی!

ایا!!! خدا می دونه!

 


 اینم دوتا عکس عشقی تقدیم به تموم بربچ عشقی


 


راستي حسین تهي جون عاشقتم....

 

 

                                                                  *پایون*



چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

 سلام رفقا؟؟؟؟ چطور هستین؟ خوب هستین؟ چه خبرا هستین؟! خوش هستین؟

بابا بسه ...این حج ریحونم شورشا در اورده...چقدر دل نوشته می ذاره بابا!!!

حالا تصمیم گرفتیم این پست رو بریم تو تیریپ عاشقونه...بابا عشقم قشنگه!!نیست؟!

پس بقچه می بندیم میریم طرف عشق!!! برو که رفتیم!!!


 من نیستم...تو هستی....ولی عشقمون کجاست!؟

 

می دونستم همیشه با هم می مونیم.شکی درش نبود.من زندگیه تو بودم و تو زندگیه من.

دیگه بیشتر از این نمی خواستیم.طلوع عشق ما هیچ غروبی نداشت. عشق ما اتیشی بود

که هیچ ابی نمی تونست خاموشش کنه.چون از هر دفعه واسه این که اتیشش خاموش نشه

قسمتی از وجودمونا داخلش می سوزوندیم تا شعله ور تر بشه.من و تو هیچی کم نداشتیم.

من بودم و تو و تو بودی و من.عشقمون حقیقی بود.باورنکردنی بود.من تو همیشه با هم!

باور نکردنی بود چون توی رویا بود.رویای من تو بودی و و کسه دیگه رویای تو.این سنگدلیه.

مگه نه؟

تو حتی یک لحظه به من فکر نکردی.نمی دونم گناه من چی بود.عشق بود؟ این بهترین گناهی

بود که توی زندگیم کردم...زیبا ترین گناهی که هیچ وقت واسه انجام دادنش خودما سرزنش نکردم!

بی تو بودن تو این دنیا واسه من هیچ ارزشی نداره. با یاد تو تیغ رو اروم میکشم رو رگم...

 با تمام وجود بهت فکر می کنم که دردا احساس نکنم...

کم کم اروم میشم..ارومه اروم...

حالا من نیستم اما توهستی...ولی عشقمون کجاس؟؟؟

 

 

 


من سرگردان...

 

شب من پنجره ی بی فردا...

روز من قصه ی تنهایی ها...

مانده بر خاک و اسیر ساحل...

ماهیم٫ ماهیه دور از دریا...

هیچ کس با دل اواره ی من ...

لحظه ای همدم و همراه نبود...

هیچ شهری به من سرگردان...

در دروازه ی خود را نگشود...


دلم برات تنگ شده...

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
 
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام
 
كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت
 
هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من
 
نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من
 
جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه
 
كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم
 
برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو
 
صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي
 
مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت
 
دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
 
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي
 
خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 


 

                                                    پایون!



شنبه پانزدهم تیر 1387 |
روزها در پی هم گذشت...گذشت...گذشت...بازم گذشت و گذشت! خیلی گذشت!

هزارو سی صدتا گذشت....

و هر روز اضطراب و دلهره ی حجی برای گرفتن کارنامه و شمردن تجدید هایش که از شمار

انگشتان دست نیز بیشتر بود بود افزایش میافت!

در طول یک هفته ای که گذشت حج ریحون ۳۰ گرم وزن کم کرد! و این نشان دهنده ی اضطراب

شدید وی بود!

با به بی خیال زدن خود گذران اوقات می کرد! اما اضطراب همچون خره ای وجود او را میپکوند!

تا روزی رسید که همشیره های حجی به او خبر دادند که نمره ها ی امتحان را را در مدرسه

توضیع می کنند و تو میتوانی به مدرسه بروی و نمره یامتحان خود را مشاهده نمایی!

تا اگر ۲۰ تو ۷۵/۱۹ شده باشد اعتراض بزنی و مدرسه را به اتش بکشانی!

پس حجی عزم خود را جزم!!! کرد و به سوی مدرسه راه افتاد! اما به دلیل اینکه با دیدن نمرات

خود و اهمیت بسیاری که نمرات برای او داشت ۳ ماه تابستان را افسرده می شد و

به علت یک سری مشکلات دیگر که بازگو کردن انها باعث از بین رفتن و ریده شدن در ابروی

این جانب می گردد تا دم در لجن خونه( مدرسه) رفته و قصد بازگشت کردیم!

به علت گرم بودن شدید هوا اینجانب و رفقای الاف خود به علت بضاعت کم خود ۳ عدد اب

معدنی خریدیم و زدیم به بدن!

دوباره روزها در پی هم گذشت و گذشت و... تا روز ۴ شنبه که روز مرگ حجی بود فرا رسید!

تمام شب را حج ریحون کابوس دید و کابوس دید و کابوس دید! و بازم کابوس دید!

صبح ننه ی او با هزار ذوق و امید به سوی مدرسه ی حجی که الهی خراب میشد رفت!

حج ریحون هی به خود تلقین کرد که دختر گلم الهی فدات شم بات شرط می بندم

 ۳ تا تجدید بیشتر نیاورده باشی! با این تلقینات گذران اوقات کرد !

تا مادر او امد!وای وای وای....ابتدا از ترس غش کرد و سپس با هزار بدبختی و اینا به هوش اومد

و با دیدن چهره ی ننه خود را به کوچه ی علی چب زد و گفت من کیم اینجا کجاست کی کجا انجا

 هر جا همه جا و دوباره از هوش رفت!

باز به هوش اومد !!! و با نظاره ی کارنامه ی خود دریافت تجدید نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عربیش شده بود بود ۲۵/۸ و مستمرش ۱۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و این خیلی عجیب بود!!!!!

پس شاد و خرامان به سوی کامپیوتر خود امد و اپید!

:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>:<>::<>:<>:<>:<>

 

 

 



یکشنبه نهم تیر 1387 |